من «را» هستم. دوستان من، در عشق و نور خالق بیکران به شما درود می‌فرستم. اکنون ارتباط ما برقرار است.

می‌توانید ابتدا تجویزی از وضعیت ساز بکنید؟

من «را» هستم. انرژی‌های حیاتیِ ساز رو به بهبودند. تحریفاتِ همتافتِ فیزیکیِ ساز در این فضا/زمان کاملا مشخصند و انرژی‌های همتافتِ فیزیکی‌اش کاهش یافته‌اند.

آیا کار بخصوصی هست که ساز انجام دهد تا وضعیت فیزیکی‌اش بهتر شود؟

من «را» هستم. دو عامل بر تحریفاتِ بدنیِ این ساز تاثیر می‌گذارند. این در تمام کسانی مشترک است که به واسطه‌ی تقدمِ ارتعاش، به سطح پرتویِ سبز در همتافت‌های مرتعشِ آگاهی رسیده‌اند.

عاملِ اول جریاناتی ورودی‌ هستند که از دوره‌ای به دوره‌ی دیگر و به شیوه‌ای قابل پیش بینی تغییر می‌کنند. همتافت‌های دوره‌ایِ این فردِ بخصوص، در این فضا/زمان مناسبِ سطوحِ انرژیِ فیزیکی نیستند.

می‌توان گفت که دومین جنبه‌ی موثر بر این وضعیت، درجه‌ای از کارآمدیِ ذهنی است برای استفاده از کاتالیزوری که مخصوصا به هدفِ فراگیریِ دروسِ از قبل برنامه‌ریزی شده و در کل برای یادگیریِ دروس عشق فراهم شده است.

بر خلاف برخی از افراد، این ساز به واسطه‌ی استفاده از شرایطِ پیشا تناسخی، تحریفات مضاعفی نیز دارد.

می‌توانید کمی بیشتر توضیح بدهید که منظورتان از «جریاناتِ ورودیِ انرژی که به شکل دوره‌ای تغییر می‌کنند» چیست؟

من «را» هستم. چهار نوع دوره هستند که در لحظه‌ی ورود به تناسخ تعیین می‌شوند. علاوه بر اینها، درون‌ریزهایی نیز هستند که به میزانِ بیشتری کیهانی‌اند و به میزانِ کمتری تنظیم یافته‌اند و هر از گاه بر همتافتِ ذهن/بدن/روحی که حساس شده، تاثیر می‌گذارند. چهار ریتمِ موجود را مردمتان تا حدی می‌شناسند و به آنها بیوریتم‌ها1 می‌گویند.

دوره‌ی چهارمی نیز هست که ما آن را دوره‌ی درگاهِ جادویِ فرد ِکاردان یا دوره‌ی درگاهِ روح می‌گوییم. این دوره‌ای است که تقریبا طی هجده عدد از چرخه‌های روزانه‌تان تکمیل می‌شود.

طرح‌های کیهانی نیز کارکردی از لحظه‌ی ورودِ تناسخی هستند و به قمری که ماه می‌گویید، به سیاراتِ این کهکشان، به خورشیدِ کهکشانیِ شما و در برخی موارد به جریاناتِ ورودی از اَبَر نقاطِ کیهانیِ روندِ انرژی مرتبطند.

آیا فایده‌ای خواهد داشت که این دوره‌ها را برای ساز رسم کنیم و در مناسب‌ترین نقاطِ دوره این جلسات را برگزار کنیم؟

من «را» هستم. ما برای این سوالِ بخصوص پاسخی نداریم.

می‌توان اشاره کرد که سه دوره‌ی این سه‌گانه، این طرحِ انرژی را به همراه می‌آورند که «را» است. بنابراین هر کدام از این ورودی‌های انرژی شایان توجه‌اند.

می‌توانیم بگوییم که گرچه این نظام‌های اطلاعات جالب توجه‌اند، فقط تا زمانی در نوسانند که فرد یا افرادِ دخیل هنوز نتوانسته‌ باشند به طور کامل و کارآمد از کاتالیزور استفاده کنند و لذا به جای اینکه آن به عبارتی بازه‌ها یا لحظاتِ منفی یا برگشتی را بدونِ توجهی بی مورد بپذیرند، تحریفی در این راستا دارند که این تحریفات را حفظ کنند تا از طریقشان بتوانند بر کاتالیزوری که استفاده نشده، به کار بپردازند.

می‌بایست خاطرنشان کرد که حملاتِ روانیِ وارده بر این ساز ادامه دارند، هرچند که در زمانِ فعلی فقط بر تحریفاتِ فیزیکیِ موجود در راستای ناخوشی2 تاثیر می‌گذارند.

می‌توانیم توصیه کنیم که هم در موردِ دوره‌های ذکر شده و هم در موردِ تاثیراتِ سیاره‌ای و کیهانی، مشاهده‌ی نقشه‌ی راه همواره تا حدی جالب توجه است، از این نظر که فرد می‌تواند شاهراه‌ها3 یا امکاناتی معین را ببیند. با این همه یادآور می‌شویم که این گروه، یک واحد است.

آیا راهی هست که ما به عنوان یک واحد کاری کنیم که اثر حمله‌ی روانی بر این ساز کاهش یابد و این فرصتِ ارتباطی بهینه شود؟

من «را» هستم. ما در موردِ آنچه به این همتافتِ ذهن/بدن/روحِ بخصوص کمک می‌کند، اطلاعات را به شما داده‌ایم. ما نمی‌توانیم در این باره بیشتر بگوییم. عقیده‌ی ما، که فروتنانه ارائه‌اش می‌کنیم، این است که در این همبستِ فضا/زمان و برای این وهمِ تراکمِ سومیِ بخصوص، هر یک از اعضای این گروه هماهنگیِ فوق العاده‌ای با دیگر اعضا دارند.

می‌خواهم چند سوال از طرف جیم در مورد تمریناتِ درمانی بپرسم. اولینش در موردِ تمرینی در زمینه‌ی درمان بدن مربوط است. می‌خواهیم بدانیم منظورتان چه بود که گفتید «دیسیپلین‌های بدن به تعادل ما بین عشق و خِرَد در استفاده از بدن و کارکردهای طبیعی‌اش مربوطند»؟

من «را» هستم. به واسطه‌ی استفاده‌ی ساز از انرژیِ منتقل شده، ما خلاصه‌تر از معمول صحبت خواهیم کرد. بنابراین خواستاریم که اگر پاسخمان کافی نبود، سوالات بیشتری در این باره بپرسید.

همتافتِ بدن عملکردهایی طبیعی دارد. بسیاری از این عملکردها به خودِ تجلی‌نایافته4 مربوط بوده و معمولا نیازی به متعادل کردن ندارند.

همتافتِ بدن عملکردهایی طبیعی دارد که به دگر-خود مرتبطند. لمس کردن، عشق ورزیدن و زندگیِ جنسی از این بین هستند و همچنین آن وقت‌هایی که همراهیِ دیگری طلب می‌شود تا با آن نوعی از تنهایی مقابله کند که کارکردِ طبیعیِ بدن بوده و نقطه‌ی مخالفِ آن انواعی از تنهایی است که ویژگیِ همتافتِ ذهن/احساس یا همتافتِ روح را دارا هستند.

هنگامی که این عملکردهای طبیعی در زندگی روزمره مشهودند، می‌توان آنها را آزمود تا بتوان عشقِ به خود و عشقِ به دگر-خود را در برابر خِرَدِ مربوط به کاربردِ عملکردهای طبیعی مشاهده کرد. خیالات و افکارِ پراکنده‌ی بسیاری وجود دارند که اکثر مردمتان می‌توانند در این فرایندِ تعادل بخشی مشاهده کنند.

متعادل شدنیِ برابر با روشِ قبلی، کناره‌گیری از نیاز به این عملکردهای طبیعی در ارتباط با دگر-خودها است. از یک سو مازادِ عشق وجود دارد. لازم است معین شود که این عشقِ به خود است یا عشقِ به دگر-خود یا هر دو. از سوی دیگر عدمِ تعادلی در راستای خِرَد وجود دارد.

خوب است که همتافتِ بدن شناخته شود تا متحدی متعادل و آماده باشد و به عنوان یک ابزار استفاده شود؛ چرا که از هر عملکردِ بدن می‌توان در به عبارتی همتافت‌هایِ انرژیِ والاتر و والاتری در رابطه با دگر-خود استفاده کرد.

فارغ از اینکه فرد چه رفتاری دارد، آن تعادل یافتنی مهم است که بر درکِ هر کنشِ متقابل با دگر-خودها در این سطح استوار باشد. بدینسان چه تعادل ما بین عشق/خرد باشد و چه مابین خرد/عشق، خود می‌تواند دگر-خود را در ترکیبی متعادل ببیند و به این ترتیب برای انجام کارهای بیشتر آزاد می‌گردد.

سوال دوم این است: می‌توانید مثالی بزنید که چطور احساسات بر بخش‌های بدن و ادراکاتِ حسیِ بدن تاثیر می‌گذارند؟

من «را» هستم. تقریبا غیر ممکن است که درباره‌ی این مکانیسم‌ها کلی‌گویی شود، چرا که هر فردی که تقدمِ ارتعاشی‌اش مناسب است، برنامه‌ریزیِ خاص خودش را دارد. در مورد افرادی که کمتر آگاه هستند، می‌توانیم بگوییم که این ارتباط اغلب تصادفی به نظر خواهد رسید، چرا که خودِ والاترشان آنقدر به تولید کاتالیزورها ادامه می‌دهد تا یک سوگیری پیش بیاید. در هر فردی که برنامه‌ریزی شده است، حساسیت‌ها بسیار فعال‌تر هستند و همانطور که قبلاً گفته‌ایم، کاتالیزوری که کاملا توسط ذهن و روح استفاده نشده است، در ادامه به بدن داده می‌شود.

پس می‌توانید ببینید که در موردِ این فرد، بی حس شدنِ دست‌ها و بازوها بر ناتوانی او در تسلیم شدن برابر عدمِ کنترل بر زندگی دلالت دارند. لذا این درام5 در همتافتِ تحریفِ فیزیکی اجرا شده است.

درباره‌ی شخص پرسشگر می‌توانیم ببینیم که عدم تمایل به حملِ باری که حمل می‌کند، به شکلِ کوفتگی در عضلاتِ مورد استفاده برای حمل کردن، جلوه‌ی فیزیکی یافته است. آنچه حقیقتاً می‌بایست حمل شود، مسئولیتِی پیشا تناسخی است که به نظر بسیار پر زحمت می‌آید.

در مورد کاتب، نوعی خستگی و بی حسیِ احساسات را می‌بینیم که پیامدِ عدم استفاده از کاتالیزوری است که طراحی شده تا این فرد را نسبت به هجوم بسیار قابل ملاحظه‌ای از مجموعه تحریفاتی نا آشنا در سطحِ ذهنی/احساسی و روحی حساس کند. همچنانچه این بی حسی خود را از مجموعه‌های والاتر یا پاسخگوتر جدا می‌کند، تحریفاتِ همتافتِ بدنی زایل می‌شوند. این امر در مورد دو مثالِ دیگر نیز صادق است.

اشاره می‌کنیم که در زمان فعلی بر سطح تراکم سوم در سیاره‌تان، استفاده‌ی کاملا کارآمد از کاتالیزور بسیار نادر است.

ممکن است به من بگویید که با توجه به تحریفِ نخستین یا اصل سردرگمی، چطور می‌توانید چنین اطلاعاتی به ما بدهید؟

من «را» هستم. هر یک از این مثال‌ها اعضای گروه کاملا از این اطلاعات آگاهند.

هر خواننده‌ی دیگری ممکن است قلبِ معنای این بحث را استخراج کند، بی آنکه به منابعِ مثال‌ها علاقه‌ای داشته باشد. اگر هر کدام از افرادِ این مثال‌ها کاملا از این پاسخ‌ها آگاه نبودند، ما نمی‌توانستیم در این باره صحبت کنیم.

این جالب توجه است که در بسیاری از سوالاتتان، شما بیشتر خواهان تأیید هستید تا اطلاعات. این برای ما قابل قبول است.

معتقدم مساله‌ای که اینجا مطرح می‌شود این است که هدف از تناسخ‌ فیزیکی چیست؟ و به نظرم هدف از تناسخِ فیزیکی این است که فرد از طریق پروسه‌های فکری‌اش، راه حلی برای مسائل و ادراکات بیابد، آن هم در حالیکه در وضعیتی بدون سوگیری و کاملا آزاد قرار گرفته که هیچ گونه اثبات کردنی در آن ممکن نیست. البته اثبات واژه‌ی بسیار ضعیفی برای این منظور است. می‌توانید مفهومی که مطرح کرده‌ام را بسط دهید؟

من «را» هستم. نظرتان شیوا است، هرچند که در ارتباطاتِ موجود در آن، بین آزادیِ جلوه‌ یافته به واسطه‌ی شناختِ سوبژکتیو و آزادیِ جلوه‌ یافته به واسطه‌ی پذیرشِ سوبژکتیو کمی سردرگمی وجود دارد. تمایزِ مشخصی بین این دو وجود دارد.

رسیدن به شناخت در این بعد، حتی به شکل سوبژکتیو، ممکن نیست، چرا که در آن دیدگاهی کلی نسبت به درون‌ریزهای کیهانی و دیگر درون‌ریزهای موثر در وضعیت‌هایِ تولیدکننده‌ی کاتالیزور، وجود ندارد. پذیرشِ سوبژکتیوِ آنچه در لحظه هست و یافتنِ عشقِ موجود در آن لحظه، آزادیِ بزرگتری محسوب می‌شود.

آنجه شناختِ سوبژیکتیوِ بدونِ اثبات گفته می‌شود، دوستیِ نسبتاً ضعیفی است، چرا که هرقدر هم که اطلاعات کسب شود، به دلیل تحریفاتی که تراکمِ سوم را شکل می‌دهند، ناهنجاری‌هایی وجود خواهند داشت.

بسیار خب. سومین سوالی که از طرف جیم می‌پرسم این است: می‌توانید درباره‌ی قطبیت‌های بدنی مثال‌هایی بزنید؟

من «را» هستم. درون بدن قطبیت‌های زیادی هست که به تعادل بخشیدن به مراکزِ انرژی و ابدانِ گوناگونِ فردِ تجلی‌نایافته مرتبط است. خوب است که این قطبیت‌ها به منظور کار در زمینه‌ی درمانگری مورد کاوش قرار گیرند.

هر فردی البته بخشی بالقوه قطبیت‌یافته از یک دگر-خود است.

اینجا نوشته که تمریناتِ مناسب برای تعادل بخشی به تمام ادراکاتِ حسیِ بدن نوعی بی‌عملی مانند مراقبه و تعمق است. آیا این گفته درست است؟

من «را» هستم. این تا حد زیادی نادرست است. لازمه‌ی تعادل بخشیدن، وضعیتِ مراقبه است تا کار به انجام برسد. با این حال تعادل بخشیدن به ادراکاتِ حسی، ضمنِ در نظر گرفتنِ هر نوع تمایلِ نامتعادل بین عشق و خِرَد یا بین مثبت و منفی، به تحلیل این ادراکات مربوط است. سپس همانند تمامی دیگر تعادل‌یابی‌ها، هر چه که ادراکِ حسیِ مربوطه نسبت به وضعیت متعادل کم دارد، اجازه می‌یابد که به وجود درآید. این مرحله پس از آن است که ادراکِ حسی امکان یافته‌اند تا با چنان جزئیاتی به یاد یا به خاطر آورده شوند تا حواس را فرا بگیرند.

می‌توانید بگویید چرا مهم است که زاویه‌ی لوازم جانبی و دیگر چیزها با چنان دقتی نسبت به ساز تنظیم شوند و چرا اگر ملحفه کمی چین خورده باشد، دریافتِ «را» با چنین اشکالی روبرو می‌شود؟

من «را» هستم. ما تلاش می‌کنیم توضیحی ارائه دهیم. این تماسی در باندِ باریک است. ساز حساسیتِ بالایی دارد. بنابراین ما ورودِ خوبی به ساز داریم و می‌توانیم از آن در سطحی از مطلوبیت استفاده کنیم که رو به افزایش است.

با این حال وضعیتِ به عبارتی خلسه برای ساز خالی از خستگی نیست. بنابراین ناحیه‌ی ما فوقِ ورودیِ ما به همتافتِ فیزیکی این ساز می‌بایست صاف باقی بماند تا از ناراحتیِ ساز، به خصوص وقتی که دوباره به همتافتِ بدنش بر می‌گردد، پرهیز شود.

لوازمِ جانبی به ساز درون‌دادی حسی و تجسمی ذهنی می‌دهند که به او در ابتدایِ ورود به وضعیت خلسه کمک می‌کنند. تنظیمِ دقیقِ زوایای آنها به گروه حامی از این نظر کمک می‌کند که یادآوری است از اینکه زمانِ جلسه فرا رسیده است.

رفتارهای مناسکیِ گروه، انرژی‌های بسیاری را برای گروهِ حامی راه اندازی می‌کند. شاید توجه کرده باشید که همچنانکه تعدادِ این مناسک افزایش می‌یابند، انرژیِ بیشتری در جلسات استفاده می‌شود و دلیل این امر تاثیرِ به عبارتی بلند مدتِ این کنش‌های مناسکی است.

این مناسک برای گروه دیگری مفید نخواهند بود، چرا که مخصوصا برای این نظام از همتافت‌های ذهن/بدن/روح و به ویژه برای شخصِ ساز طراحی شده‌اند.

انرژیِ انتقال یافته برای یک سوالِ بلندِ دیگر کفایت می‌کند. ما نمی‌خواهیم این ساز تحلیل برود.

بسیار خب. پس این سوال را می‌پرسم: می‌توانید بگویید که هدف از لوب‌های پیشانی6 در مغز چیست و دارند چه شرایطی لازم است تا فعال بشوند؟]

من «را» هستم. لوب‌های پیشانی در مغز، کاربردِ بسیار بیشتری در تراکمِ چهارم خواهند داشت.

ویژگیِ اصلیِ ذهنی-احساسیِ این ناحیه‌ی بزرگ از به عبارتی مغز، عشق و سرور به معنای خلاقه‌اش است. لذا انرژی‌هایی که در مبحث اهرام درباره‌شان گفتیم-یعنی تمام آن درمان کردن‌ها، بنا کردن‌ها و انرژی‌ بخشیدن‌ها در این ناحیه یافت می‌شوند. این ناحیه‌ای است که کاردانان معنوی به آن دسترسی می‌یابند. ناحیه‌ای که از طریق مخزن یا ریشه‌ی ذهن عمل کرده، با انرژیِ هوشمند ارتباط می‌گیرد و سپس از طریق آن درگاه با بیکرانیِ هوشمند تماس برقرار می‌کند.

آیا پیش از آنکه این ساز را ترک کنیم، سوالاتی هست؟

فقط اینکه چه کاری از ما بر می‌آید تا ساز راحت‌تر باشد یا تماس بهتر شود؟

من «را» هستم. این ساز تا حدی تحریف شده است، اما هر کدامتان به خوبی عمل می‌کنید. شما وظیفه شناس هستید. ما از شما متشکریم که همچنان هم‌ترازی‌ها را زیر نظر دارید و خواستاریم که سختگیرانه در تمامی سطوح به این کار ادامه دهید، چرا که این تماس را حفظ خواهد کرد.

من «را» هستم. شما را در عشق و در نور خالق یکتای بیکران ترک می‌کنیم. دوستان من، شادمانه در قدرت و آرامش خالق یکتا به پیش روید. آدُنی.


  1. Biorhythms 

  2. discomfort 

  3. wide roads 

  4. The unmanifested self 

  5. drama 

  6. Frontal lobes