من «را» هستم. در عشق و نور خالق یکتای بیکران به شما درود میفرستم. اکنون ارتباط ما برقرار است.
آیا در مناسکی که اجرا کردیم، مشکلی بود که به خاطرش لازم بود دوباره اجرا شود؟
را
من «را» هستم. یک اشتباه بود که باعث شد تمرکز برای لحظهای از دست برود. این خوب نبود.
چه اشتباهی؟
را
من «را» هستم. یک گام اشتباهاً برداشته نشد.
آیا این اتفاق تأثیر زیانباری بر ساز داشت؟
را
من «را» هستم. بسیار کم. ساز حضوری که با سرما مرتبط میداند را احساس کرد و دربارهاش حرف زد. ساز کار مناسب را کرد.
میشود بگویید که ساز چه وضعیتی دارد؟
را
من «را» هستم. همتافت فیزیکی همانطوری است که قبلاً گفته شد. مقدار کمی انرژی حیاتی از دست رفته است. تحریفاتِ درهمتنیدهی بنیادین مشابه بار قبلی هستند که این سوال را پرسیدید.
ساز از من خواسته بپرسم که آیا کلیههایش مشکلی دارند؟
را
من «را» هستم. این سوال پیچیدهتر از آنی است که کوتاه بودنش گواهی میکند. سیستم کلیویِ همتافتِ فیزیکیِ این ساز بسیار آسیب دیده است. همسانِ زمان/فضاییاش که بر همتافتِ بدنی مسلط است، نقصی ندارد.
سوالی جدی وجود داشت، به واسطهی حملهی روانی، که آیا درمانِ روحانیِ این سیستم دوام خواهد آورد یا نه. این درمان دوام آورد، اما نیاز دارد که از طریقِ تأییدِ تفوقِ امر روحانی بر امر مرئی یا آشکار دوباره تقویت شود.
وقتی که این ساز شروع به استعمال داروهایی کرد که طراحی شده بودند تا مجموعهی کلیوی و چیزهای دیگری را به معنای فیزیکی درمان کنند، از تأیید درمان روحانی دست برداشت. به همین دلیل درمان دوباره تضعیف شد. این تحریفی از نوع بسیار عمیقش است و برای ساز خوب خواهد بود که این مفاهیم را جذب کند.
ما از شما پوزش میخواهیم که اطلاعات ارائه شدهمان ممکن است ارادهی آزاد را محدود کند، اما تعهد این ساز چنان است که فارغ از وضعیتش، تا حد ممکن پایداری خواهد کرد. پس ما این اطلاعات را ارائه میکنیم تا او بتواند با تحریف کاملتری در راستای راحتی پایداری کند.
چه تجربهای باعث شد که کلیههای زمان/فضایی درمان یابند؟
را
من «را» هستم. این تجربه درمانِ خود توسط خود و با کاتالیزور درمانگری روحانی بود که پاچیتا میگویید.
برای آنکه جابهجاییهای پر انرژیِ فکر-شکلها که طی جلسه به ساز انرژی میبخشند به موثرترین شکل استفاده شوند، مشخصا چه کاری میتوانید بکنیم؟
را
من «را» هستم. هر کدام از اعضایی گروه حامی مازادی از عشق و نور دارند تا طی جلسه به ساز ارائه کنند. هر کدام پیشاپیش به این ساز عشق، نور و افکاری از نوع قدرتِ پیکربندیهای ذهنی، فیزیکی و روحی میفرستند. این مراسلات اشکال هستند. شما میتوانید این اشکال را آنقدر بهبود ببخشید که کاملترین جلوههای عشق و نور به درون شبکهی انرژی این فرد که به عنوان ساز عمل میکند، فرستاده شوند. میزان قدرت آنچه به ساز اهدا میکنید، به آنچه خودتان میآفرینید، بستگی دارد.
بسیار خب. متشکرم. میخواهم به زمان ابتداییتری در تکامل-اگر بتوان این را زمان قبلتر گفت- برگردم و از این طریق سعی کنم پایهای اساسی برای بعضی از مفاهیمی بنا کنم که به نظر بنیان همهی آن چیزهایی هستند که ما در اینجا تجربه میکنیم تا ما بتوانیم به شکل کاملتری اساس تکاملمان را بررسی کنیم.
گمان میکنم که در کهکشان راه شیریِ ما (یعنی کهکشان بزرگی که میلیاردها ستاره دارد و ما خودمان را در آن مییابیم)، گمان میکنم که پیشرفت تکامل در این کهکشان از مرکز به سمت کنارهاش بوده است. و در تکامل اولیهی این کهکشان، تحریف نخستین به پایین و به زیر-لوگوسها امتداد نیافته بود و دلیلش به سادگی این بود که به این فکر نشده بود یا اینطور درک نشده بود که این امتدادِ تحریفِ نخستین که قطبیتی را آفرید که ما تجربه میکنیم، رخدادی بود مربوط به زمانی که ما زمان آتی میگوییم یا به عبارت دیگر رخدادی بود که همزمان با پیشرفت تکامل از مرکز کهکشان به سمت بیرون اتفاق افتاد. آیا این موضوع را به هر صورت درست بیان کردهام؟
را
من «را» هستم. بیانتان درست است.
خب، ما تحریفات اول، دوم و سوم را داریم که به ترتیب ارادهی آزاد، عشق و نور هستند. آیا درست فرض کردهام که هستهی مرکزیِ این کهکشان بزرگ همراه با تحریف سوم شروع به شکل گرفتن کرد؟ آیا منشأ کهکشان راه شیری ما همان تحریف سوم بود؟
را
من «را» هستم. بر اساس بنیادیترین یا غایت اندیشانهترین معنای ممکن، شما از این نظر نادرست میگویید که هر آنچه هست، آفریدگار یکتای بیکران است. بر اساس فُرم آغازین و تحریف نشده، شما از این نظر درست میگویید که اولین جلوهی مرئی به چشمِ همتافتِ بدنی که در آن هستید را تحریف سوم یا نور یا به اصطلاحی فنیتر، نورِ نامحدود، در نظر میگیرید.
خب، متوجه شدم که ارائهی اصطلاحات دقیق در مورد این زمینه بسیار سخت است. خب، متوجهام که خیلی سخت میتوان در این زمینه اصطلاحات دقیقی ارائه کرد، چون به کلی خارج از نظامِ مختصاتِ ارزشیابی در نظام فعلی زبانمان است.
گمان میکنم آن لوگوسهای اولیهای که در مرکز کهکشان شکل گرفتند، میخواستند برای خالق یکتا نظامی از تجربه بیافرینند. آیا در آغاز هیچ تجربه یا اطلاعاتی نداشتند که چطور میتوان این کار را انجام داد؟ سخت میتوان این را به سوال درآورد.
را
من «را» هستم. در آغاز این خلقت یا آنطور که میگوییدش، اوکتاو، آن چیزهایی دانسته بود که ثمرهی اوکتاو قبلیاش بود. ما دربارهی اوکتاو قبلی به اندازهی اوکتاو بعدی کم میدانیم. با این حال ما از آن مقدار مفاهیمِ گردآوری شدهای آگاهیم که ابزار آفریدگار برای شناختن خود بود.
این ابزار دو نوع بودند. اولاً، نسبت به کارآمدی تجربهی ذهن، بدن و روح آگاهی وجود داشت. دوماً، نسبت به کارآمدترین ماهیت یا به عبارتی دالِّ ذهن، بدن و روح آگاهی وجود داشت. سوماً، نسبت به دو جنبهی ذهن، بدن و روح که دال میتوانست به منظور متعادل کردنِ تمامی کاتالیزورها استفادهشان کند، آگاهی وجود داشت. میتوانید این دو جنبه را سرمنشأ و بالقوهگر بنامید.
میتوانید دربارهی ماهیت و کیفیت سرمنشأ و بالقوهگر بیشتر توضیح بدهید؟
را
من «را» هستم. در مورد همتافت ذهن میتوان سرمنشأ را به عنوان آگاهی توصیف کرد. این سرمنشأ ساحر گفته شده است. میبایست اشاره شود که آگاهی فی نفسه بی حرکت است. بالقوهگرِ آگاهی، ناخودآگاه است. این عرصهی وسیعی از پتانسیلهای ذهن را در بر میگیرد.
در مورد بدن، سرمنشأ را میتوان به عنوان طرز کار متعادل یا عملکرد برابر بدن در نظر گرفت. توجه داشته باشید که در این مورد سرمنشأ همواره فعال است و هیچ ابزاری برای فعال نبودن ندارد. پس بالقوهگرِ همتافتِ بدن را میتوان خِرَد دانست، چرا که تنها از طریق داوری است که میتوان تمایلات و فعالیتهای بی وقفهی همتافت بدن را به شیوههای مفید تجربه کرد.
سرمنشأ روح آن چیزی است که شبِ روح یا تاریکیِ اولیه نامیده شده است. دوباره ما سرمنشأی داریم که قادر به کار و حرکت نیست. این سرمنشأ به غایت پذیرا چنان قدرت بالقوهی دارد که میتوان بالقوهگرش را صاعقه در نظر گرفت. در آن نظام کهنالگویانهتان که تاروت نامیده شد، این بالقوهگر در قالبِ مجموعه مفاهیمی سامان یافته است که برجِ صاعقه خورده نامیده شده است. با این حال بالقوهگرِ اصلی نور بود، در فُرمِ ناگهانی یا آتشینش که همان صاعقه است.
میتوانید دال را هم به همین شکل توضیح دهید؟
را
من «را» هستم. دالهای اصلی را میتوان ذهن، بدن و روح نامید، بی آنکه تمایزی بینشان باشد.
پس در ابتدای این تکامل کهشانی ما ذهنی را داریم که محصول اوکتاو قبلی است و کهکشان طبق تحریفِ نخستین یا همان ارادهی آزاد از آن استفاده کرده و بر اساسش عمل میکند تا کل تجربهی این کهکشان را تکامل دهد. درست است؟
را
من «را» هستم. کاملاً درست است.
اما حین انجام این کار، در مرکز کهکشان دانش یا مفهومی نبود که نشان دهد امتداد دادنِ تحریفِ نخستین امکان پذیر است و میتواند به آن چیزی منجر شود که ما به صورت قطبیت تجربهاش کردهایم. آیا از اوکتاو قبلی هیچ نوع مفهومی از قطبیت به معنای دگریاری و خودیاری به این اوکتاو رسیده بود؟
را
من «را» هستم. قطبیت به معنای محرک و حرکت داده شده وجود داشت. هیچ قطبیتی به معنای خودیاری و دگریاری موجود نبود.
پس طبق گفتهتان، اولین تجربیات همه در یک طیف از رنگ بودند. خب، در مورد مفهومِ هفت تراکمِ ارتعاش چطور؟ آیا این مفهوم و فرایند تکاملی که در تراکمات مجزا اتفاق میافتد از اوکتاو قبلی به این اوکتاو رسیده بود؟
را
من «را» هستم. طبق دانش ما که محدود است، طریقتهای اوکتاو بیزمان هستند؛ یعنی در هر خلقت، تا بینهایت هفت تراکم هست.
گمان میکنم که خورشیدهای مرکزیِ کهکشان ما وقتی فرایند تکاملی را در این کهکشان به راه میانداختند، در طرحهایشان برای این فرایند امکانی فراهم کردند تا آگاهی دقیقاً همانطور که ما در اینجا تجربه میکنیم، طی تراکمات بهسازی شود. با این وجود آنها قطبی سازیِ آگاهی از طریق خودیاری و دگریاری را طرح ریزی نکردند. با این وصف آیا این فرض من درست است؟
را
من «را» هستم. درست است.
چرا تراکمات کیفیتهای مشخصی دارند؟ شما قبلاً تراکمات را بر اساس کیفیاتشان نام بردهاید. این تراکم به نام… تراکم بعدی، یعنی چهارم تراکم عشق است و الی آخر. میتوانید بگویید که چرا تراکمات به این صورت هستند؟ آیا جواب به این سوال اصلا امکان پذیر هست؟
را
من «را» هستم. این پاسخ امکان پذیر است.
میشود لطفاً جوابش را بگویید؟
را
من «را» هستم. ماهیتِ طیفِ ارتعاشیِ خاصِ هر تراکم چنان است که خصوصیاتش را میتوان با همان دقتی توصیف کرد که شما با دستگاه بیناییتان-اگر عملکردش خوب باشد-رنگی را دریافت میکنید.
پس تکامل اصلی یا آغازین توسط لوگوس طرح ریزی شد، اما تحریف نخستین به محصولش امتداد نیافته بود. در نقطهای این تحریف نخستین امتداد یافت و اولین قطبِ خودیاری پدید آمد. آیا درست است و اگر هست، میشود لطفاً تاریخچهی این فرایند و پدید آمدنش را به من بگویید؟
را
من «را» هستم. به عنوان مقدمه بگذارید بیان کنم که لوگوسها همواره خودشان را اینطور دیدند که ارادهی آزاد را به زیر-لوگوسهای تحت مراقبتشان ارائه میکنند. زیر-لوگوسها این آزادی را داشتند که آگاهی، تجربیات بدنی و تنویرِ روح را تجربه کنند و آنها را بیازمایند. حال که این گفته شد، ما دربارهی نکتهی سوالتان صحبت میکنیم.
اولین لوگوسی که آنچه اکنون به عنوان ارادهی آزاد میبینید را به معنای کاملش و به تدریج در زیر-لوگوسهایش نهادینه کرد، از آن رو به این خلقت آمد که عمیقا در مفاهیم یا امکاناتِ مفهومپردازیِ آنچه دالها میگویید، تأمل کرده بود. آن لوگوس این فرضیه را ارائه کرد که همتافت بودنِ ذهن، بدن و روح امکانپذیر است. برای اینکه دال آن چیزی باشد که نیست، میبایست ارادهی آزادِ آفریدگار به او عطا شود. این باعث شد زنجیرهای به اصطلاحتان بسیار طولانی از لوگوسهایی به راه افتد که این بذرِ اندیشه را بهبود داده یا از آن عصارهگیری کردند. کلید در این بود که دال به همتافت تبدیل شود.
پس وقتی لوگوسِ بخصوصِ ما خلقتِ بخصوص خودش را خلق کرد، در زمینهی آزمایش با تبدیل دال به آنچه که نیست، به نقطهی بسیار عمیقی رسیده بود که در واقع همان خلق قطبیتی است که ما در تراکم سوم مشتاق داشتنش هستیم و به گمانم در وهلهی اول متوجه طراحی کهنالگوها بود و همچنین معطوف بر این بود که آنها را طوری طراحی کند که بتوانند این قطبیسازی را تسریع کنند. درست است؟
را
من «را» هستم. ما فقط به اختصار نظر میدهیم. به طور کلی درست است. شما میتوانید به شکلی پرثمر هر لوگوس را به عنوان خالقی ببینید که خودش را تجربه میکند.
این مفهوم آغازین که دال یک همتافت است، دو چیز را معرفی میکند: اولاً، خالق در برابر خالق در یک زیر-لوگوس و در قالب آنچه میتوانید تنشِ پویا بنامید. دوماً، مفهوم ارادهی آزاد که قبلاً به زیر-لوگوسی امتداد یافته بود که به عنوان همتافتِ ذهن/بدن/روح شناخته میشود، کاملتر شده، میآفریند و بازمیآفریند و به تبع همین ماهیتش به آفریدن ادامه میدهد.
قبلاً گفتید که انتخابی که در تراکم سوم صورت میگیرد، محوری است که آفرینش بر آن میگردد. میتوانید توضیح بیشتری بدهید که چرا این بیان را ارائه کردید؟
را
من «را» هستم. این بیانی دربارهی ماهیت آفرینش است به همان شکلی که ما به شما گفتیم.
معنی حرفتان را نفهمیدم. میشود به شکل دیگری بگویید؟
را
من «را» هستم. همانطور که اشاره کردید، لوگوس شما بخشی از یک موجودِ همواره متغیر است که در مقیاس کلان جهانی رشد میکند و یاد میگیرد. لوگوس بخشی از زمان نیست. بنابراین هر آنچه که از تجربیاتِ درونِ یک اوکتاو آموخته میشود، ثمرهی آن لوگوس است و علاوه بر آن طبیعتش است.
از منظر فضا/زمانی، تجربهی لوگوسِ آغازین اندک بود؛ اکنون تجربهاش بیشتر است.
بنابراین ما همچنانکه در این فضا/زمان با شما صحبت میکنیم، میگوییم که ماهیت خلقت همانطور است که ما توصیف کردهایم. این گفته انکارِ فرایندی نیست که این ماهیت از طریقش محقق شده، بلکه صرفا بر محصولش صحه میگذارد.
در تجربهی ما، پس از تراکم سوم همتافتهای حافظهی اجتماعی یا به شکل مثبت و یا منفی قطبیت مییابند. آیا بین دو همتافتِ حافظهی اجتماعی با قطبیتهای مخالف همانقدر کنش متقابل است که بین دو همتافتِ ذهن/بدن/روح با قطبیتهای مخالف هست؟ البته منظورم از کنش متقابل بین دو همتافتِ حافظهی اجتماعی، کنش متقابلی در مقیاس بسیار بزرگتر است. آیا در تراکمات چهارم و پنجم تجربهی ناشی از تفاوتِ قطبیتها به این شیوه بدست میآید؟
را
من «را» هستم. خیر.
سخت میشود این سوال را پرسید، اما اینطور میپرسم که تشکیل همتافتهای حافظهی اجتماعیِ مثبت و منفی و جدایی این تراکمات چه کارکرد یا ارزشی از منظر تجربی دارد و چرا در عوض امکانی داده نمیشود تا همتافتهای ذهن/بدن/روحی که قطبیتهای مخالف دارند، در تراکمات بالاتر با هم آمیخته شوند؟
را
من «را» هستم. هدف از قطبیت این است که پتانسیلی برای کار گسترش یابد. این ویژگیِ بزرگِ آن به عبارتی آزمایشهایی است که از وقتی مفهوم انتخاب ارج نهاده شد، تحول یافتهاند. از طریق جستجویِ داوطلبانهی همتافتهای ذهن/بدن/روح برای یافتن آموزههای تراکمات سوم و چهارم، کار به شکلی بسیار موثرتر و با خلوص، شدت و تنوع بیشتری انجام میگیرد.
از منظر فضا/زمانی، با یا بدون قطبیت نیز کنشِ تراکم پنجمی یکسان است. با این حال از منظر زمان/فضایی، تجربیاتِ خِرَد بسیار بزرگتر و عمیقتر هستند و دلیلش باز هم ماهیتِ داوطلبانهی کنشِ ذهن/بدن/روحی است که قطبیت یافته است.
پس میگویید که حاصل قطبیت سازی در سطح آگاهی که بعدها طی تکامل کهکشانی رخ داد، این بود که تجربیات در هر دو قطب به عبارتی عمیقتر شد. آیا این تجربیات مستقل از قطب مخالفشان هستند یا اینکه باید کنشی در راستای تفاوتِ بالقوهی دو قطب مثبت و منفی صورت گیرد؟ یا اینکه این تجربه را میتوان از طریق یک قطب واحد هم به سادگی کسب کرد؟ پرسیدن این سوال دشوار است.
را
من «را» هستم. موافقیم. ما سعی خواهیم کرد که کُنهِ سوالتان را از اِطنابِ پیرامونش جدا کنیم.
تراکمات چهارم و پنجم کاملاً مستقل هستند، قطب مثبت بینیاز از قطب منفی عمل میکند و بالعکس.
لازم به ذکر است که در نتیجهی تلاش برای متمایل کردنِ همتافتهای ذهن/بدن/روح به انتخاب قطبیت، کنش متقابل زیادی بین دو قطب تکوین مییابد.
در تراکم ششم، یعنی تراکم وحدت، مسیرهای مثبت و منفی میبایست همدیگر را در بر بگیرند، چرا که در آن مرحله میبایست همه چیز را به عنوان عشق/نور و نور/عشق دید. این کار برای قطب مثبت دشوار نیست، چرا که در این قطب به تمامی دگر-خودها عشق و نور فرستاده میشود. این کار برای قطب منفی به قدری دشوار هست که در نقطهای از مسیر، قطب منفی ترک میشود.
اینکه در تجربهی بخصوص ما انتخابِ قطبیت پیامدِ منحصر به فردِ بنیادِ کهنالگویانه موجود برای تکامل آگاهی است، به من نشان میدهد که ما فرایندی طولانی را طی کردهایم که در آن خالق خودش را میشناسد و اکنون به موقعیتی رسیدهایم که طراحیِ یک فرایندِ تجربه بیشترین کارایی ممکن را دارد. طراحی برای کسب بیشترین کارایی همان ذهن کهنالگویانه است که در ریشههای آگاهی جای دارد و محصولی است از همهی آنچه که تا کنون بوده است. بیشک مفاهیم کهنالگویانهی خالصی برای هفت مفهومِ موجود برای ذهن، بدن و روح وجود دارد. حس میکنم مجموعه اصطلاحاتی که ما برای بیان این موضوعات داریم، به نوعی ناکافی است.
با این حال ما به تلاشمان ادامه میدهیم تا بنیان این فرایند را بفهمیم و البته این هم لغت ضعیفی است. من امیدوارم که بنیانی بر پا کرده باشم که پیشزمینهی توسعهی کهنالگوهای لوگوسمان را با دقتی نسبی ترسیم کرده باشد. آیا چیزی را از قلم انداختهام یا اشتباهی داشتهام؟ یا بگذارید اینطور بپرسم. من سعی کردهام بنیانی برای بنایی ترسیم کنم که لوگوس در مورد کهنالگوها از آن استفاده کرده است. آیا میتوانید هر نوع نظری دربارهی این تلاش من بدهید؟
را
من «را» هستم. سوالات شما متفکرانهاند.
آیا دقیقند یا من اشتباهی داشتهام؟
را
من «را» هستم. هیچ اشتباهی وجود ندارد.
بگذارید اینطور بپرسم. آیا پیشامدهای منتهی به ساخت کهنالگوهایی که ما تجربه میکنیم را درست تحلیل کردهام؟
را
من «را» هستم. ما میتوانیم این ملاحظه را با شما در میان بگذاریم که در کنش متقابل بین دو همتافتِ ذهن/بدن/روح قضاوت هیچ جایی ندارد. ما سعی کردهایم که هر سوال را به اندازهی امکانات زبانتان و بر حسب اطلاعات قبلیتان کامل جواب دهیم. میتوانیم اشاره کنیم که اگر در پیگیریِ این مطالبِ فعلی، هر گونه سوالی داشتید که میتوانست فهم هر مفهوم را برایتان بهبود ببخشد، میتوانید این سوالات را بپرسید و ما نیز دوباره سعی خواهیم کرد که به کفایت پاسخ دهیم.
محدودیتهایی که در پاسخ دادن دارید را درک میکنم. متشکرم.
میتوانید به من بگویید که چطور در تراکم اول باد و آتش به آب و خاک آموزش دادند؟
را
من «را» هستم. شما میتوانید باد و [آتش] که در بی نظمی هستند را اینطور ببینید که عینا آنچه بیشکل است را شکل داده و روشن میکنند، چون در وضعیت بیزمانی، خاک و آب شکلنایافته بودند.
همچنانکه اصولِ خلاقهی آتش و باد، با حرارت بسیار حول آن چیزی میدمند و میدرخشند که آنچه در پیش است را تغذیه میکند، آب میآموزد که دریا، برکه و رودخانه شود و فرصتِ حیات پایدار را فراهم کند. خاک میآموزد که شکل گیرد و به این ترتیب فرصت حیات پایدار را فراهم میکند.
آیا هفت کهنالگوی ذهن از هفت تراکمی ناشی میشوند که در یک اوکتاو تجربه میشوند یا آیا به نوعی به آن مرتبطند؟
را
من «را» هستم. رابطهشان از این نظر فرعی است که هیچ تجانسی بینشان نمیتوان دید. با این حال پیشرفت در سرتاسرِ کهنالگوها چند ویژگی مشترک با پیشرفت در تراکمات دارد. این روابط را میتوان ملاحظه کرد، بی آنکه آنها را به عبارتی بر هم مطابق دانست.
دربارهی هفت مرکز انرژی بدن چطور؟ آیا آنها به نحوی با کهنالگوها مرتبط هستند؟
را
من «را» هستم. دربارهی این مراکز هم همان پاسخ قبلی را میتوان گفت. ملاحظهی روابطِ موجود آموزنده است، اما اصرار داشتن بر محدودیتهای تجانس، ذهن را به بند میکشد. همواره به خاطر بیاورید-اگر بتوان از این لفظ استفاده کرد-که کهنالگوها بخشی از منابعِ همتافتِ ذهن هستند.
با این اوصاف آیا بین کهنالگوها و سیاراتِ منظومهی شمسیِ ما ارتباطی وجود دارد؟
را
من «را» هستم. این سوال سادهای نیست. به درستی روابطی چند بین کهنالگوها و سیارات هست. با این حال این رابطه از نوعی نیست که بتوان به زبانتان بیانش کرد. هرچند که این سد راهی بعضی از جمع مردمتان نبوده که از طریق تلاش برای نامگذاری و توصیف این روابط به کاردانی رسیدهاند.
برای آنکه بتوان به نابترین شکل ممکن کهنالگوها را درک کرد-اگر استفاده از این لفظ نادرست را بپذیرید-خوب است مفاهیمِ تشکیلدهندهی هر کهنالگوها را ملاحظه کرد و مطالعهی سیارات و دیگر تناظراتِ موجود را برای مراقبه نگه داشت.
فقط به نظرم آمد از آنجایی که سیارات برآیندی از لوگوس بودند و با توجه به اینکه ذهن کهنالگویانه، بنیان تجربه بود، سیاراتِ این لوگوس میبایست به نحوی با هم مرتبط باشند.
سعی من این بوده که به عبارتی ورودیِ تحریف نشدهای به ذهنِ کهنالگویانه پیدا کنم. به نظرم اینطور میآید که هر چه دربارهی کهنالگوها خواندهام، به درجات مختلف تحریف شده و این تحریف هم به نویسندگان بر میگردد و هم به این واقعیت که زبان ما توانایی توصیف اینها را ندارد.
شما از ساحر به عنوان یک کهنالگوی اساسی یاد کردهاید و اینکه به نظر این کهنالگو از اوکتاو قبلی به این اوکتاو رسیده است. پس اگر ترتیبی در کار باشد، آیا این اولین مفهوم کهنالگویانهی این لوگوس است؟
را
من «را» هستم. ما ابتدا در مورد سردرگمی شما نسبت به تنوع نوشتارهای موجود دربارهی ذهنِ کهنالگویانه پاسخ میدهیم.
شما میتوانید تفاوت بسیار آموزندهای را در نظر بگیرید که بین یک چیزِ فی نفسه و روابط و عملکردهایش است. مطالعات بسیاری دربارهی کهنالگوها هست که در واقع مطالعهی عملکردها، روابط و تناظراتشان است. به عنوان مثال، مطالعهی سیارات نمونهای است از دیدگاهی که کهنالگوها را عملکرد میبیند. با این حال کهنالگوها در وهلهی اول و به عمیقترین شکل ممکن چیزهایی فی نفسه موجودند و تأمل در باب آنها و دربارهی نابترین روابطِ موجود بینشان، مفیدترین بنیان برای مطالعهی ذهنِ کهنالگویانه است.
حال به آن کهنالگویی میپردازیم که سرمنشأ ذهن است. در مورد نامش، ساحر از این نظر قابل درک است که بنیان، رمز و راز و مکاشفهی عظیمی که این تراکمِ بخصوص را ممکن میکند، آگاهی است. فردِ خودآگاه سرشار است از جادوی آنچه که در پیش است. ساحر را میتوان اولین کهنالگو در نظر گرفت، چرا که ذهن اولین همتافتی است که دانشجوی مسیر تکامل روحانی گسترش میدهد.
پس آیا کهنالگویی که «کاهنهی اعظم» نامیده شده و نمایانگر شهود است را میتوان دومین کهنالگو دانست؟
را
من «را» هستم. درست است. میتوانید ببینید که در اینجا دانشِ اولیهی این لوگوس، یعنی سرمنشأ و بالقوهگر، دوباره تکرار شدهاند. به راستی ناخودآگاه را به شکلی شاعرانه میتوان کاهنهی اعظم توصیف کرد، چرا که ناخودآگاه بالقوهگرِ ذهن است و به عنوان بالقوهگرِ ذهن، اصلی است که تمام تجربیات را بالقوه میکند.
پس آیا درست است که امپراتریس را کهن الگوی سوم بدانیم و آیا این به مراقبهی منظم مربوط است؟
را
من «را» هستم. من نیتی در مورد یک سوال در همتافتِ ذهن مشاهده میکنم، اما فقط یک بیانِ مرتعشِ صدایی را دریافت کردم. لطفاً دوباره بپرسید.
پرسیدم که آیا امپراتریس سومین کهنالگو است و آیا درست است که این کهنالگو به مراقبهی منظم ارتباط دارد؟
را
من «را» هستم. کهنالگوی سوم را به طور کلی میتوان به عنوان «کاتالیزورِ ذهن» فهمید. بنابراین چیزهای بسیار بیشتری از مراقبهی منظم را در بر میگیرد. با این حال قطعا از طریق این قوه است که از کاتالیزور به موثرترین شکل استفاده میشود.
کهنالگوی سوم شاید با سردرگمی و به شکلی مبهم کاهنهی اعظم نامیده شده باشد، هرچند دلیل این نامگذاری درک این نکته است که این کهنالگو نمایانگر بخشِ ناخودآگاه یا زنانهی همتافتِ ذهن است که اولین چیزی است که توسط بخشِ خودآگاه یا مردانهی ذهن به عبارتی استفاده یا ارج نهاده میشود. به همین دلیل است که نام پر منزلتی دارد.
کهنالگوی چهارم که امپراتور گفته میشود، به نظر با تجربهی دگر-خودها و مرکز انرژیِ پرتوی سبز ارتباط دارد. درست است؟
را
من «را» هستم. این بیانی ژرف اندیشانه است. نام کلیِ کهنالگوی چهارم میتواند «تجربهی ذهن» باشد. این در تاروت به نام امپراتور گفته شده است. این نام نیز دلالت بر منزلت دارد و در این مورد اشارهای میبینیم مبنی بر اینکه تجربه فقط از کاتالیزوری بدست میآید که خودآگاهِ بالقوه شده پردازشش کرده باشد. به این ترتیب ذهنِ خودآگاه به واسطهی استفاده از منابعِ وسیعِ ذهنِ خودآگاه منزلت مییابد.
سمتِ پشتیِ ساز منقبضتر شده و او خسته میشود. ما پذیرای یک سوال دیگر هستیم.
میخواهم بپرسیم که چرا این جلسه خیلی بلندتر از اکثر جلسات قبلی بود و اینکه چه کاری از ما بر میآید تا ساز راحتتر باشد یا تماس بهتر شود؟
را
من «را» هستم. انرژیِ اهدا شده به این ساز بسیار بیشتر از به عبارتی مقدارِ معمولش است. وقتی ساز خودش ذخایری از انرژیِ فیزیکی ندارد، فقط میتوان مقدار محدودی از این نوعِ انرژی را ضمنِ حفظِ امنیت استفاده کرد. این امری ناگزیر است، چرا که ساز تحریفاتِ گوناگونی دارد، مثل آنچه در سوال قبلیِ این جلسه گفتیم و به ناراحتیِ رو به رشد در پشتش مربوط بود.
زوایا با نهایت دقت تنظیم شدهاند. همراستاییها در نهایتِ دقت هستند. قدردانیم که وظیفهشناس هستید. برای آنکه راحتی ساز بیشتر شود، میتوان این توصیه را ارائه کرد که ناحیهی پشتیِ ساز قبل از هر جلسه به دقت ماساژ داده شود.
همچنین به دلیل وجود حملهی روانی توصیه میشود که سمت راستِ همتافتِ فیزیکیِ ساز گرم نگه داشته شود. مقداری نقض وجود داشته است، اما نمیبایست چندان به طول انجامد. به هر صورت خوب است که ساز به کفایت پوشیده باشد تا هر گونه جلوهی فیزیکیِ این سرما از او دور شود.
دوستان من، ما شما را در عشق و نور خالق یکتای بیکران ترک میکنیم. پس شادمانه در قدرت و آرامش خالق یکتای بیکران به پیش روید و مسرور باشید. آدُنی.